زندگی آنجه زیسته ایم نیست، بلکه همان چیزی است که در خاطرمان مانده وآنگونه است که به بادش میاوریم، تا روایتش کنیم. گارسیا مارکز
بر این باورم که در تاریخ کوشندگان آزادی طبقه کارگر در ایران، شهریور ماه، جایگاه ویژه ای دارد، این ماه مترادف است با بر خاک و خون افتادن این کوشندگان توسط جنایتکاران حامی سرمایه در لفافه ای حکومت دین.
این سفاکان گاه این جنایت هولناک را بصورت گروهی انجام میدادند( اعدام گروه،گروه زندانیان سیاسی در بی- دادگاهای فرمایشی وچند دقیقه ای در سال 67) این جنایت بزرگ علیه بشریت آنهارا سیراب نکرده و به حربه ی ترور انقلابیون در سطح رهبری توسط مزدوران رنگارنگ خویش در مکان های مختلف اقدام نمودند(ترور-
رفقای جانباخته صدیق گمانگر در اردو گاه کمیته مرکزی کومه له وبهمن جوادی با نام تشکیلاتی غلام کشاورز)
و در میدان جنگ نابرابر وتحمیلی آنها در کردستان( جانباختن رفیق فواد مصطفی سلطانی و همراهانش دریورش
اول نیرو های سرکوبگر رژیم جمهوری اسلامی به کردستان در نزدیکی روستای بسطام در فاصله ی شهرهای-
مریوان .بانه)
بسیار متاسفم که هنوز پس از سپری شدن بیست سال از این واقعه ی دردناک این بخش از تارخ کوشدگان آزادی- طبقه گارگر آراسته به اسامی، چند وچون زندگی ومبارزه وعکس این جانباختگان برای کارگران، ستمدیگان-
و نسل جدیدی که می خواهند در این راه گام بردارند ،نیست وتاکنون نا کامل بر جای مانده است.
.باین امید که دیدار آخر که پژواک واپسین دیدار یک رزمنده و یک مادر(رفیق جانباخته مهری زمانی) با پسرش فواد شروعی باشد برای تکمیل این بخش نا نوشته از تاریخ کوشدگان آزادی طبقه گارگر وعزیزانی که از اینگونه مطالب در دسترس دارند ،آستین همت بالا زده وآنرا در اختیاز همگان قرار دهند. چنین باد.
دستتان زندانی سیاسی فریبا صالح زاده که تا روز اعدام با رفیق جانباخته مهری زمانی در زندان اوین هم بند بوده است واین خاطره را در اختیار ما قرار دادند به گرمی می فشارم وبا تشکر فراوان از رفیق علی محمدی که-
بر گردان آنرا به زبان کردی به عهده گرفته اند.و با سپاس مجد د از روناک آشناگر که قول انتشار آنرا در مجله تریبون زنان به من داده اند.
گرامی باد یاد ونام رفیق جانباخته مهری زمانی
بهزاد فخرالعلمایی سیدنی استرالیا شهریور 87
دیدار آخر
( تقدیم به فواد)یک روز صبح زود دژخیمان مرگ آمدند و تو را با خود بردند. تورا بردند بی آنکه مجا لی برای آخرین وداع به تو با هم بندیانت طبق روال مرسوم در زندان بدهند .و ما رفیقانت بی درنگ در یافتیم که فاجعه دیگری در راه است و مرتجعین برای خوش خد متی به سرمایه با مسلسلهای مدرن شان قلب توفنده ای مبارز دیگری را نشان گرفته وجان شیفته ی دیگری ر ا بر روی تپه ها ی اوین کشتارگاه نسل اندر نسل انقلابیون به خون خواهند نشاند.
اوین میراث حکومت سلطنتی ،اوین زندان جمهوری اسلامی ،اوین اسارتگاه،اوین شکنجه گاه و قتلگاه مبارزین راه آزادی وعدالت ، اوین مقاومت، فروریختن ودوباره بر خواستن.
پرنده مردنی است
پرواز را به خاطر بسپار
. (2)* * * * *
مثل همیشه سرشار از زندگی به حیاط زندان قدم میگذاری . در گستره آفتاب گونه هایت ، و چشمهای بلوطی رنگت می خندند و می در خشند. امروز روز ملاقات است میدانم، از دیدار عزیزان آمداه ی. می خندی و بسوی من میآیی. صدایت ازشوق می لرزد. مادرم این بار فواد را با خودش آورده بود، فواد پسرم...
می خند ی و نام پسرت را تکرار می کنی و می در خشی ووسعت می یابی مثل آفتاب، مثل هستی بیکران و به
اوج می رسی به بینهایت، مثل لحظه زایش. این بار فقط از او می گویی، از اینکه 3 سالش است ، که موهای طلایی و چشمان روشنی دارد، اندازه قدش را با دست نشان میدهی و کلمات و جملات تازه آموخته اش را بزبان می رانی و از عکس های جدیدی که از او در را هند یاد می کنی. فواد در صدای تو تکرار می شود، ریشه می گیرد، می روید و می بالد و از دیوارهای بلند اوین و سیم های خاردارش می گزرد.
پهنه آفتاب که خود را از تیغه های بلند دیوار به پشت تپه های اوین می کشاند و غروب سایه سنگین اش را بر پیکره سیمانی حیاط فرو می ریزد پایان هوا خوری اعلام میشود. پاسداری در یونیفورم و چادر سیاهش از پنجره دفتر زندان با خشم و نفرت به ما { زندانیان} نگاه می کند و بعد آهنگ هایی از جبهه های جنگ پخش می شود. به درون ساختمان می رویم، به اتاق هایی که جای کوچکی در آن به هر کدام از ما داده شده است و به سالن و راهروهایی پراز زندانیان پیر ، جوان،نوجوان و کودک، اتاق هایی با دو پنجره رو به حیاط ، پنجرهایی حایل شده با هشت میله آهنی، چه کسی می دانست که این آخرین قدم های تو بر این سنگفرشی خا کستری بود؟ سنگفرشی که هزاران تن وجان زخمی بر سینه اش پای کشیده و تاریخ سرزمین مان ایران را بگونه ای دیگر به تصویر کشیدند،سرزمینی خون چکان از خنجر بیگانه و آشنا! چه کسی می دانست که این آ خرین نگاههای تو از پنچره به آسمانی بود که با میله های آهنی به هشت قسمت مساوی تفسیم می شد؟
روزی در همان قدم زدن های گاه و بیگاهمان، روزی آز همان روزهایی که موج اعدام ها دستگیرها شتاب دیگری بخود گرفته بود، ما در زیر نگاههای پر کینه و خشم پاسداران سیاهپوش ارتجاع ودیکتا توری ، و قلم های حقیر توابانی که مسول گزارش نویسی از زندانیان شده بودند، شریک تجربه های یکدیگر شدیم. از نخستین تجربه های مان از مبارزه سخن راندیم، از محلات کارگری که پاره ای از زندگی ما شده بودند و همراهی و حمایت از زحمتکشانی که با اعتراض ها و مقاومتهای پیگیرشان ما را با دنیای دیگری آشنا می کردند. ما از یکدیگر می - آموختیم و پیش می رفیتیم همگام با مردمی که هر روز بیش از بیش به سیاستهای دروغین و سر کوبگرانه نظام اسلامی و سرمایه داری جهانی پیمیبردند
همه آنانی که هنگام دستگیری تو و همسرت در مقابل پاسداران جهل و استبداد ایستادن تا مانع از بردن شما بشوند. در یک غروب که سنگفرش زیر پای ما پوشیده از برف ویخ شده بود تو از مبارزات ملت کورد سخن گفتی- از آن هنگام که سرکوب ملت های تحت ستم ملی آغاز شده بود و از زنان و مردانی از جان گدشته یاد نمودی که در تمام فصول،در سفرهای بی پایان، در کوهها میرزمند، در میان صخره هایی پر برف و کوره -راههایی سوزان، صخر ه هایی بلند تر و سخت تر از حصارها اوین.
" یپشمرگان...." ، آنها را به این نام می خواندی.
اینک دریای ابر هاست...
اگر عشق نیست
هرگز هیچ آدمیزادی را
تاب سفری اینجنین نیست!
چنین گفتی
با لباتی که مدام
پندار
نام گلی را
تکرار می کنند (3)
به تازکی به دادگاه- بیدادگاه اسلام-رفته بودی و منتظر حکم، حاکم شرع مصا حبه را شرط زنده ماندن تو را قرار داده بود . تو می بایست در حضور همه زندانیان از مخالفت با جمهوری سلامی اظهار پشیمانی می کردی. تو می
بایست به جرم بزرگی اعتراف میکردی: عشق به مردم زحمتکش وملت های تحت ستم، دفاع از آزادی وعدالت اجتماعی ،اعتقاد به سوسیایسم وکمونیسم. تو می بایست به چنایت بزرگی نیز اقرارمیکردی !!!! مبارزه بر علیه-
دیکتاتوری وارتجاع اسلامی ونظام سرمایه داری.
تو می بایست خودرا یک زن کودن ونالایق واحساساتی می پنداشتی که از روی هوای نفس شیطانی دنباله رو یک
سازمان ضد انقلابی!!!؟ شده است.تو نمی بایست به اندازه ی یک سر سوزن از شرافت وحقوق انسانیت و از اعتقاداتت دفاع میکردی، در نطام قرون وسطایی جمهوری اسلامی تو می بایست به تمامی خردو حقیر می شدی.
دشوار ترین لحظات اما تاریخ ساز.
-نظام را قبول داری؟
- نه.
دین اسلام را می پدری؟
- نه.
مصاحبه می کنی؟
نه .
حاکم شرع خیز بر می دارد. صدایش بوی سرب وخون می دهد.
ای کافر ضد انقلاب، میدونی جه کیفر خواست سنگینی داری؟ تو هم مثل شوهرت بهای سنگینی برایش خواهی پرداخت. اگر مصاحبه نه کنی.
مصاحبه نمی کنم.
بد بخت، این مثل ده سال یا بیست سال حکم نیست، یک سر به گور خواهی رفت، به بچه ات رحم کن.
لبانت می لرزند وبغضی تلخ وگزنده در گلویت می نشیند.
بچه ام!
آخرین رگه های امید در جانت میریزد.هجوم حسی غریبی تو را در خود می پیچد، آمیخته ای از حس مبارزه جویی وحس مادری، از عشق ،کینه وامید به فردایی دیگر،به جهانی دیگر، جهانی که تغیر می کند وباید تغیرکند. به فواد می اندیشی وبه عکسهایی که از او در راهند(4) وبه رفیق همرزم وهمسرت وبه ایستادگی وعزم راسخ اش در مبارزه، به کارگران وبه ملت ها ی تحت ستم وبه اعتقادات وآرمانهای آزادیخواهانه ی آنها وخودت و به فواد های دیگری که پرچم مبارزه را هم چنان بر افراشته نگاه خواهند-داشت وبه سازمانی که می خواهی به آرمانهایش وفادار بمانی.....
در قفل در کلیدی چرخید .(5)
نام: مهری زمانی، مهری مادر، مهری همسر،مهری مبارز، مهری پیشمرگ.
جرم: عشق به رهایی کارگران وملتهای تحت ستم ، اعتقاد به سوسیالیسم وکمونیسم.
کیفر خواست: فعالیت های انقلابی و مبارزه بر علیه دیکتاتوری وارتاع نظام اسلامیف هوادار کومه له
محکومیت: اعدام با طناب دار، یا تیرباران.
محل: تپه های اوین
جوخه به جای خود...آماده... آتش، آتش، آتش...
از هر خون سبزه ای می روید ،
از هر درد لبخنده یی
چرا که هر شهید درختی است (6)
تو وسعت می یابی مثل آفتاب، مثل هستی بیکران وبه اوج می رسی، به بینهایت،
مثل لحظه ی زایش ، می رویی وریشه میگیری و از سیم های خاردار ودیوارهای بلند اوین عبور می کنی.
از محلات کارگری، از سپیدار های کوه آبیدر بزرگ وکوچک واز میان پیشمرگان، از سنگفرش های-
خاکستری و تپه های خونین اوین واز پنجره های که آسمان آبی را به هشت قسمت مساوی تقسیم می کنند(7) و-
از مرز های شمال وجنوب وتبعید گاه ها می گدری وصدایت رسا تر می شود.
در فواد، در من، در ما و در جهانی که تغیر می کند وباید تغیر کند وصدایت رساتر می شود:
من درد مشترکم
مرا فریاد کن
.(8)تهران-زندان اوین-1362
زیر نویس ها:
1-این عنوان را به این دلیل برگزیدم زیرا این آخرین ملاقات رفیق جانباخته مهری زمانی با مادر و پسر سه ساله –اش فواد بوده ورژیم آگاهانه این ملاقات ها را معمولا قبل از اجرای حکم برای ایجاد تزلزل در زندانی اکثرأ حضوری اجرا می کرد.
2- برتولت برشت ( فروغ فرخزاد این شعر را در –دلم گرفته است- آورده است)
3-احمد شاملو
4- بعداز هر ملاقات اگر زندانبان چیزی از خانواده ای زندانی تحویل می گرفت آنرا می بایست از صافی
اتاق رییس زندان عبور میدادند آنگاه بدست زندانی میرسید.
5- احمد شاملو(ساعت اعدام)
6-// // (بهار دیگر)
7-پنجره های زندان اوین بوسیله میل گرد های که به آن جوش شده است به هشت قسمت مساوی تقسیم شده
برای اینکه زندانی براحتی نتواند به بیرون نگاه کند.
8- احمد شاملو( عشق عمومی)

